تبليغاتX
آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

خدایا...

فقیر به دنبال ثروت و آرامش  /  و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر

کودک به دنبال آزادی بزرگتر  /  و بزرگتر به دنبال سادگی کودک

پیر به دنبال قدرت جوانی  /  و جوان در پی تجربه سالمند

آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت  /  و آنان که مانده اند در رویای رفتن...

  خدایا

کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد

خود نمی رسد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/11ساعت 9:55 PM  توسط مونا و مهراز  | 

شاپرک....

دل شاپرک شکسته توش غم و غصه نشسته

                                        اینجا شاپرک غریبه بی کسی تنها شریکه

اخیییییییییییییییی بیچاره شاپرک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 1:49 PM  توسط مونا و مهراز  | 

داستان کشیش و زوج جوان

زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.

با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :

ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم. 

۱۵ سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.

یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.

کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.

زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.

کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 11:12 AM  توسط مونا و مهراز  | 

......

عیب كار اینجاس كه من  انچه هستم را با انچه باید باشم اشتباه می كنم .خیال می كنم انچه باید باشم هستم در حالیكه انچه هستم  نباید باشم 

احمد شاملو
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 12:50 PM  توسط مونا و مهراز  | 

تفاوت بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/04ساعت 3:58 PM  توسط مونا و مهراز  |